X
تبلیغات
صبا - بزرگ بود و از اهالی امروز بود و ...
 

     انگار همین چند روز پیش بود . اول مرداد درست می شود یک سال . یک سال تمام از نبودنش گذشته ولی حتی یک روز هم بدون یادش نگذشته . بهانه نمی خواست . توی ماشین وقتی نگاه مژده به بیرون خیره می ماند معلوم بود که یاد داریوش افتاده و حتما اشکی هم از گونه اش سرازیر شده . نمازش که تمام می شد آرام چادرش می آمد روی صورتش را می پوشاند و تو می فهمیدی که باز یاد داریوش افتاده و بی صدا دارد گریه می کند . و صبا که از همان دو سه سالگی شباهت ها را خوب تشخیص می داد توی خیابان ناگهان به حرف می آمد : " بابا اون آقاهه چقدر شبیه عمو داریوشه " ! بر سر آرمیتا و شهره خانم چه آمده و در این یک سال چه بر آنها گذشته فقط خدا می داند ! فقط آرزو می کردم تصویر گلوله باران شدن پدر از ذهن آن کودک معصوم پاک شود . اما چه فایده ! برای دختر باهوشی مثل آرمیتا چه آرزوی محالی است . 

     اول از همه وزیر اطلاعات بود که اظهار نظر کرد و گفت این یک ترور کور بوده !!! بعد هم وزارت دفاع هر گونه رابطه ی کاری داریوش با وزارت دفاع را رد کرد ! چقدر دردناک است جانت را بر کف دست بگیری هر روز که از خانه بیرون می زنی حواست به موتور سوارها باشد . موقع برگشتن به خانه از مسیرهای مختلف بروی و با همه ی این تهدید ها دعوت دانشگاه های معتبر را رد کنی با حقوق ناچیزت بسازی که چه ؟

     جوابش خیلی ساده است : عشق به وطن ! البته شاید باور این معنی برای کسی که او را نمی شناسد عجیب و یا حتی احمقانه یاشد ! اما باید او را می دیدی حتی اگر یک بار هم شده ! آن وقت روح بزرگش را درک می کردی . من تا به حال به زبان نیاورده ام حالا اعتراف می کنم که همیشه حسرت داشتن شخصیتی همانند  داریوش را می خورده ام : تیز هوش خود ساخته و بزرگوار .

     حالا درست یک سال از رفتنش گذشته . اما باورم این است که  گرچه او از دیده ها نهان شده ولی یادش در دل ها جاویدان گردیده است .

 

                       کاروان شهید رفت از پیش

                     و آن ما رفته گیر و می اندیش 

 

                     از شمار دو چشم یک تن کم

                      وز شمار خرد هزاران بیش !

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 22:12  توسط نیما گل سفیدی  |