ملالی نیست
« ملالی نیست »
چند وقتی بود که حالم خیلی بد بود . صبح ها بی رمق و بی حال از خواب پا می شدم و از منزل می زدم بیرون . از روزنامه فروشی سر خیابان یک نسخه « شرق » یا « اعتماد » می خریدم و تمام وقتم توی مترو تا رسیدن به محل کارم به خواندن خبرهای تلخ افزایش جرم و جنایت ، بالا رفتن نرخ تورم ، تخریب محیط زیست ، بیکاری جوانان ، اختلاس و ارتشا در دستگاه های دولتی و از این دست مزخرفات می گذشت . مدام حرص می خوردم و سر کار که می رسیدم حوصله و اعصابی برای جواب دادن به ارباب رجوع نداشتم . هنگام بازگشت از محل کار تتمه ی خبرهای تلخ روزنامه را می خواندم . به منزل که می رسیدم نه اشتهایی برای غذا خوردن می ماند و نه حوصله ا ی برای بازی با بچه و یا اختلاط با همسرم .
بنده خدا همسرم از سر کار که بر می گشت خرید منزل را انجام می داد ، آشپزی می کرد ، با بچه مشغول بازی می شد ، برایش کتاب می خواند و من هم بی رمق و بی حوصله فقط بلد بودم غر بزنم . دنیا را تیره و تار می دیدم . فکر می کردم همه ی آدم هایی که می بینم مجرم بالقوه هستند . به هیچ یک از مدیران و مسوولان مملکت اعتماد نداشتم وباورم شده بود همه ی آن هایی که در راس کارند دزدند و کارشان فقط چاپیدن مملکت است و خلاصه این که به قول حضرت مولانا :
پیش چشمت داشتی شیشه ی کبود زان سبب گیتی کبودت می نمود !
شدیداً دچار افسردگی و نا امیدی شده بودم و امید به زندگانیم به زیر صفر رسیده بود ! این جا بود که همسرم به دادم رسید و با اصرار و خواهش و تمنا مجبورم کرد سری به روانشناس بزنم .
عصر یکی از روزهای تکراری و ملال آور راهی مطبش شدیم . آقای دکتر شروع کرد به صحبت کردن . هی سوال می پرسید و من هی جواب می دادم ؛ غذا چی می خوری ، چقدر می خوری ، کی می خوابی ، چقدر می خوابی ، نحوه ی ارتباط با دوستان و بستگان ، مشکلات زندگی ، مشکلات شغلی ، لباس چی می پوشی ، اوقات فراغت چکار می کنی تا این که پرسید روزنامه چی می خونی و وقتی به این سوال آخری جواب دادم انگار که دردم را فهمیده باشد ، نفس عمیقی کشید و پس از مکثی طولانی گفت : دردت درمان دارد فقط باید خودت بخواهی و تلاش کنی . گفتم چطور ؟ گفت : درمانت خیلی خیلی ساده است به شرطی که به توصیه ام عمل کنی . گفتم حتماً گوش می کنم . گفت : هر روز صبح به جای این که هشتصد یا هزار تومان بدهی و روزنامه ی اعتماد یا شرق بخری ، صد تومان می دهی و یک نسخه روزنامه ی ایران می خری و می خوانی به شرط این که به تمام خبرهایش اعتماد کنی !!! این تنها راه خلاص است .
حالا چند وقتی می شود که به توصیه ی دکتر عمل میکنم باور کنید انگار دوباره در یک دنیای زیبا متولد شده ام . حالا می فهمم این سال هایی که روزنامه ایران نمی خواندم مرتکب چه خسرانی شده ام . عصرها که از سرکار برمی گردم با همسرم چای می نوشیم و حرف های خوب خوب می زنیم ! با دخترم بازی میکنم و سعی می کنم هفته ای هشت بار او را به پارک ببرم . رمز موفقیتم این است که صبح زود سرشار از انرژی از خانه بیرون می زنم و یک نسخه روزنامه ایران می خرم و تا کلمه ی آخرش می خوانم و البته سعی می کنم همه ی خبرهایش را باور کنم ؛ درست مثل یک داروی تلخی که به تجویز دکتر باید تا قطره ی آخرش را بخوری . حالا همه چیز روبه راه است و ملالی نیست !!!
باورم این است که از دیرباز ، بزرگ ترین گمشده ی آدمی در این دیار و در این روزگار ، آرامش است .