سه متر طناب و یک یادداشت!!!
اسمش ابوالفضل بود اما همه ایمان صدایش می کردند . شاید پدرش فوت شده بود و یا شاید مادرش را ترک کرده بود به هر حال ایمان همراه مادرش در یکی از شهرهای شمالی کشور زندگی می کرد . مادرش مجبور بود برای تامین زندگی از صبح تا شب برای این و آن کارگری کند . با این همه به زحمت از پسِ هزینه های زندگی بر می آمد .
ایمان هفده سالش کامل نشده بود . دوست داشت زندگیش مثل بقیه ی دوستانش بود اما واقعیت خیلی تلخ تر از این ها بود . هنوز از درک خیلی از مسایل عاجز بود . البته خوب می دانست چرا همسالانش می توانند لباس دلخواه شان را بپوشند و او نمی تواند اما نمی توانست خودش را قانع کند . بیکاری و فقر کم کم داشت ایمان را به سمت کارهای خلاف می کشاند . مواد مخدر و دوستان نا باب دمِ دست ترین چیز برای ایمان بودند . و این مادر بود که باید تاوان همه خطاهایش را می داد . گاهی ایمان آن قدر مادرش را کلافه می کرد که مادر هم به ناچار نفرینی به زبان می آورد . مادر باید از صبح تا شب جان می کند و ایمان تمام درآمد یک ماهه مادر را یک شبه به باد می داد . او هنوز به خدمت سربازی نرفته بود و تا موعد سربازی ناچار باید سرِ کار می رفت . خیلی دلش می خواست بچه ی خوبی باشد کاری آبرومندانه داشته باشد اما هیچ چیز وفق مرادش نبود .
دایی ایمان توی کرج ، جایی که خودش مشغول بود کاری برای ایمان دست و پا کرده بود که گرچه دستمزدش درست و حسابی نبود ولی او را از مواد مخدر و دوستان نا باب دور می کرد و شاید مادرش این طور فکر می کرد و یا شاید می توانست در نبود او نفس راحتی بکشد .
حالا چند وقتی می شد که ایمان به همراه دایی اش ، جایی در اطراف کرج زندگی می کرد . اما ایمان دیگر آن ایمان سابق نبود . افسردگی و اعتیاد آمده بودند سراغش . غم غربت ، دوری از دوستان ، سختی کار ، درآمد کم و اعتیاد ، تعادل روحی اش را بر هم زده بود . داشت هجده ساله می شد و دغدغه ی دیگرش سربازی بود . به دایی فرهاد گفته بود شنبه و یک شنبه سر کار نمی رود و می خواهد برود دنبال کار سربازی ؛ اما خیلی خسته تر از آن بود که بخواهد به سربازی رفتن فکر کند . گذشته ی تلخش ذهنش را آزار می داد و پرده ی سیاهی از آینده ی تار و مبهم همیشه پیش چشمش بود . اما پایان زندگی تلخش هم تلخ بود . دایی فرهاد که از سرِ کار آمد دید درِ اتاق باز نمی شود انگار کسی پشت در است . ایمان پشت در بود اما بی رمق از طنابی زرد رنگ آویزان بود چشم هایش به گوشه ی سقف دوخته شده بود و چند ساعتی می شد که آخرین نفس هایش را کشیده بود . تنها چیزی که از او به جا مانده بود یک نامه بود که با همان سواد کمش برای مادرش نوشته بود :
"بنام خداوند بخشنده مهربان
با سلام
سلام مادرجان اومیدوارم هرجا هستی سلامت باشی هیچ وقت تو زندگیت غم نباشه امیدوارم حلالم کنی من فرزند خوبی برات نبودم خیلی ازیتت کردم منو ببخش خیلی دوست دارم . من رفتم تا تو راحت باشی و زندگیتو کنی دیگه خسته شدم . از خدا می خواستم هیچ وقت متولد نمی شدم تا تو راحت زندگی می کردی اینقدر ازیت نمی شدی خیلی فکر کردم دیدم خودمو بکشم بهتره تا همه راحت بشن خودمم راحت بشم و امروز هم همین کار رو دارم می کنم من تو زندگیم به آرزوم نرسیدم من اصلاً آدم نیستم خیلی پستم آشغالم ....... هرچی که فکرشو بکنی . تو این همه زحمت برای من می کشی ولی هیچ وقت نتونستم خوشحالت کنم همش ازیتت می کردم اومیدوارم حلالم کنی من نمی تونم اینورا کار کنم دوست ندارم . دوست دارم شمال کار کنم سرمو مثل آدم پایین بیارم کارمو کنم ولی هیچ کس درکم نکرد اشکال نداره هرچی بود تموم شد دیگه رفتم دیگه کسی نیست تو رو ازیت کنه راحت باش زندگیتو کن به عزیزم سلام برسون بگو خیلی دوستش دارم اومیدوارم حلالم کنید منو ببخشید سلام منو به همه برسونید بگین منو حلال کنن تا زیرخاک راحت باشم . یادته جمعه شب داشتم می رفتم چی گفتی،گفتی برو دیگه برنگرد منم رفتم دیگه برنگشتم فقط جنازم اومد راستی به داییی فرهاد بگو دستش درد نکنه این همه زحمت برای من کشید . بگو منو ببخشه خیلی ازیتش کردم حلالم کنه دیگه داره دیر می شه من رفتم خداحافظ امیدوارم حلالم کنید خیلی دوست دارم مادرجان منو ببخش فقط حلالم کن اومیدوارم اون دنیا همدیگروببینیم خوش باش حالا راحت زندگی تو کن دیگه کسی نیست ازیتت کنه ایمان مرد خیالت راحت باشه فقط سر قبرم بیا فراموشم نکن این خواهشو فقط ازت دارم. خداحافظ.
عزیزانم رفتم از دنیای فانی نچیدم من گلی از نوجوانی
سر قبرم گله لاله بریزید که من خیری ندیدم از جوانی
گلی بودم نه وقت چیدنم بود جوان بودم نه وقت رفتنم بود
برمزار ما غریبان نه چراغی نه گلی نه پروانه سوزد نه صدای بلبلی
روزگارم برخلاف آرزوهایم گزشتی.
تک درخت آرزوهایم سوخت الهی جنگل بسوزد "
*******
یکی از پرونده ها قطور تر از حد معمول بود و توی ردیفش جا نمی شد . ناچار درش آوردم و لایش را باز کردم . یک پاکت به جلد پرونده سنجاق شده بود . داخل پاکت چند متر طناب زرد رنگ بود و یک یادداشت که وقتی متنش را خواندم تا چند هفته حالم خوش نبود . چیزهایی را که در مورد ایمان گفتم از پرونده به دست آوردم و بعضی از اطلاعات هم فقط زاییده ی تخیلم بود . اما طناب و یادداشت و جنازه واقعی بودند !