پایانی خوش برای روزهای رویایی مهد کودک !

 

    دیروز ( ۱۳ تیر ۹۲ ) جشن  فارغ التحصیلی صبا و ۲۷ نفر دیگر از همکلاسی هایش در مهد کودک بود ( ما را بگو که در دانشکاه هم جشن فارغ التحصیلی نداشتیم ! ) . روزی که به صبا خیلی خوش گذشت و برای ما پدر و مادر ها روزی فراموش نشدنی و خاطره انگیز بود . امروز وقتی که صبا از خواب بیدار شد به ما گفت : " کاش که دیروز تمام نمی شد " !

    فروردین ۱۳۸۶ زمانی که صبا فقط شش ماهش بود با بدرقه ی گریه های همسرم پا به مهد گذاشت . خاله مرجان مهربان ـ که هر کجا هست خدا نگهدارش باشد ـ اولین مربی صبا بود . فقط یک هفته طول کشید تا گریه های همسرم و دغدغه های من تمام شوند . چنان صبا به مهد و مربیان دلسوز و زحمتکشش خو کرد که صبح ها با اشتیاق به آغوش مربیان می رفت . نه این که از ما محبت ندیده باشد بلکه چون محبت آن ها را واقعی می دانست . من معتقدم کودک ، مهربانی و محبت واقعی را خیلی بهتر از بزرگ تر ها درک می کند .

    سفال ، نقاشی ، یوگا ، زبان ، شعر ، سرود ، نمایش ، شطرنج ، ژیمناستیک ، ارف ، عکاسی و ... فعالیت هایی بود که صبا در طول این شش سال و اندی در مهد کودک سازمان تامین اجتماعی با آنها آشنا شده است . خدا را شکر می کنم که مسیر تعلیم و تربیت صبا را این گونه تنظیم و ترسیم کرد . 

دیروز با اجرای بسیار زیبا و خیره کننده ی کودکان ( سرود ای ایران ، قطعاتی با بلز ، ترانه های زبان ، حرکات ژیمناستیک و رقص های ایرانی با لباس های محلی ) ، مربیان مهد کودک نشان دادند که چقدر زحمت و وقت و حوصله برایشان گذاشته اند .  

    خاله مرجان ، خال فریده ، خاله سمیه ، خاله شادی ، خاله الهه ، خاله بهار ، خاله وفا ، خاله دل آرام ، خانم عباسی و ... با مدیریت خانم رستم کلایی و بویژه با مدیریت جدید خانم جعفری ممتاز  و هیات امنای محترم مهد کودک آقایان شریعت ، شریعت پناهی و سرکار خانم اطمینان با محبت های خود ما را مدیون خود نمودند . و دیروز همه ی خاطرات در ذهنمان تداعی شد . می دانم که نمی توانم زحمات و محبت هایشان را جبران کنم . سپاسم را نثارشان می کنم و دعا می کنم سلامتی و بهروزی همیشه همنشینشان باشد .