تو کیستی ... ؟

   لذت خواندن یک شعر زیبا را با شما به اشتراک می گذارم با این توضیح کوتاه که  این  " تو " که در شعر مرحوم مشیری و همه ی شاعران دیگر ردِ پایش هست ، بعضی وقت ها خودِ تویی و خودِ منم . خیلی وقت ها هم هیچ کس نیست و در واقع آن گمشده ی آدمی است که هیچ گاه در این جهان پیدا نمی شود . همان که حضرت مولانا می گوید : گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست !

 

تو كیستی كه من این گونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم ؟

تو چیستی كه من از موج هر تبسم تو

به سان قایق سرگشته روی گردابم ؟

تو در كدام سحر بر كدام اسب سپید ؟

تو را كدام خدا ؟

تو از كدام جهان ؟

تو در كدام كرانه  تو از كدام صدف ؟

تو در كدام چمن ، همره كدام نسیم ؟

تو از كدام سبو ؟

من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه ؟

چه كرد با دل من آن نگاه شیرین ، آه !

مدام پیش نگاهی ، مدام پیش نگاه

كدام نشئه دویده است از تو در تن من

كه ذره های وجودم تو را كه می بینند ،

به رقص می آیند ،

سرود میخوانند

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یك سخن با تو

به من بگو كه مرا از دهان شیر بگیر !

به من بگو كه برو در دهان شیر بمیر

بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف


ستاره ها را از آسمان بیار به زیر

ترا به هر چه تو گویی به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه

كه صبر راه درازی به مرگ پیوسته است

تو آرزوی بلندی و  دست من كوتاه

تو دوردست امیدی و پای من خسته ست

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

”فریدون مشیری”