باران .....
باران .....
باران را دوست دارم . باران مرا به کودکی هایم می برد ، مرا به نوجوانی هایم می برد ، مرا از این شهر ، از این کوره ی آدم سوزی ، این جهنم مجسم به بهشت می برد .
درست در روزهای میانی تابستان ، خسته از زمین و زمان و روزهای داغ و طولانی رمضان ، سری به بهشت زدیم :
گیلان ؛ زادگاهم ، ریشه ی همه ی خاطرات سبزم . گرچه تمام خاک سرزمینم ایران را بهشت می دانم . سه روزی که آن جا بودیم خورشید ما را ندید ! ابر بود و باران بود و فریاد سکوت . جای همه ی شما خالی . مژده به قدری از هوای خنک و بارانی ، آن هم در وسط تابستان شگفت زده بود که مدام می پرسید یعنی من بیدارم ، این رویا نیست !؟ صبا اما بیش تر دوست داشت هوا گرم شود و تنی به دریا بزند . گر چه روز آخر کارش را کرد و با وجود هوایی که مناسب شنا نبود به بهانه ی بازی با شن و ماسه تمام تن و لباس هایش را خیس کرد ؛ درست عین اردک هایی که از باران وسط فصل گرما هیجان زده می شوند و سر از پا نمی شناسند ! من می دانم اردک ها چقدر از باران لذت می برند ؛ همان قدر که خودم لذت می برم ! باران و دریا خواهران همند . زیبا و عمیق و رویایی .
باران را دوست دارم . باران که نبارد خلق و خویم تنگ می شود ، زود از کوره در می روم و آستانه ی تحملم پایین می آید . درست مثل همه ی شمالی های دیگر . نمی دانم هموطنانم در کویر چگونه زنده می مانند !؟ من اما بدون باران نمی توانم . باران که ببارد خوش اخلاق می شوم ، مهربان می شوم و بخشنده . باران گاهی خرابی هم بار می آورد اما برای من جز خوبی و مهر ارمغانی نداشته است .
پس دعا می کنم در این کویر عشق و مهر و معرفت باران ببارد و ما را « بر پلیدی ها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم » چیره گرداند . آمین .
باورم این است که از دیرباز ، بزرگ ترین گمشده ی آدمی در این دیار و در این روزگار ، آرامش است .