برای دومین سال روز پر کشیدن داریوش عزیز

 

« وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من

تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من »

 

و تو ،

 دست ها مان را رها کردی پر گشودی به فردا رسیدی

 و ما ،

راه را گم کرده و در دیروزمان مانده ایم .

ما مانده ایم و این روزمرگی های بیهوده که نامش زندگی است .

 دلخوش به فردایی که شاید هرگز نخواهد آمد .

واینک دو سال گذشت ؛

بر ما دو سال ، بر آرمیتا و مادرش شاید ده ها سال .

کاش دست هامان را می گرفتی و با خود می بردی .

خستگی روزهای آخرت از یادم نرفته ، حالا من هم خسته ام ؛

خیلی خسته ام .

از دو رویی و دروغ و تملقِ تهوع آور زور و زر مداران و حاکمان .

 

« غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگِ تعلق پذیرد آزاد است »

 

کاش ما را هم با خود می بردی ...