برای دومین سال روز پر کشیدن داریوش عزیز
برای دومین سال روز پر کشیدن داریوش عزیز
« وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من »
و تو ،
دست ها مان را رها کردی پر گشودی به فردا رسیدی
و ما ،
راه را گم کرده و در دیروزمان مانده ایم .
ما مانده ایم و این روزمرگی های بیهوده که نامش زندگی است .
دلخوش به فردایی که شاید هرگز نخواهد آمد .
واینک دو سال گذشت ؛
بر ما دو سال ، بر آرمیتا و مادرش شاید ده ها سال .
کاش دست هامان را می گرفتی و با خود می بردی .
خستگی روزهای آخرت از یادم نرفته ، حالا من هم خسته ام ؛
خیلی خسته ام .
از دو رویی و دروغ و تملقِ تهوع آور زور و زر مداران و حاکمان .
« غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگِ تعلق پذیرد آزاد است »
کاش ما را هم با خود می بردی ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۲ ساعت 19:17 توسط نیما گل سفیدی
|
باورم این است که از دیرباز ، بزرگ ترین گمشده ی آدمی در این دیار و در این روزگار ، آرامش است .