اگه بین شاطرها یه مسابقه ی پخت نان برگزار کنن ، این تافتونی سر کوچمون حتماً جایزه ی زرشک طلایی رو مال خودش می کنه ؛ بس که جوش شیرین تو نونش می ریزه ! تازه نونش هم یا خمیره یا سوخته اگر هم از این دو حال خارج باشه جوش شیرینش ، پدر _ بلکه پدر بزرگِ _ معده رو در میاره ! و من به همین خاطر هر وقت قیافه ی شاطر رو می دیدم چندشم می شد . تا این که یه روز از سرِ کار که بر می گشتم نوشته ی خوش خط پشت یه وانت توجهم رو جلب کرد :

« نانوا هم جوش شیرین می زند » !

    به نظرم ایهام با نمکی آمد . در راهِ رسیدن به منزل کلی زور زدم بلکه یک مصرع هم من به آن اضافه کنم و بشود بیتی . بالاخره بعد از کلی زور زدن رسیدم دم درِ منزل و این بیت ماحصل آن همه زور زدن :

بس نبوده خسرو و فرهادها

نانوا هم جوش شیرین می زند

    بعد هم درست عین مخترعی که اختراع بزرگی کرده باشد و اقدام به ثبت آن به نام خودش می کند ، من هم سریع به شکل اس ام اس درش آوردم و برای تمام مخاطبان گوشیم ارسال کردم ! گرچه زیاد بد نشده اما شعری که بخواهی به پای یک مصرعش این همه زور بزنی بهتر از این نمی شود !

    بعد از این ماجرا بود که دید من نسبت به شاطرِ سرِ کوچمون عوض شد ؛ حالا دیگه نه تنها هیچ حس بدی بهش ندارم ، بلکه اون رو هم تراز فرهاد می دونم !!!