قصه ی غصه 

      ساعتی بیش تر به لحظه ی تحویل سال نمانده بود . پیر مرد و پیر زن از تنهایی درآمده بودند . دختر کوچک شان آمده بود تا حداقل چند روز تعطیلات عید را در کنارشان باشد . دختر سفره ی هفت سینی چید و چشمش به اسکناس های روی طاقچه افتاد که پیرزن آن ها را برای عیدی دادن کنار گذاشته بود . به پیر زن گفت برای این که اسکناس ها متبرک شوند آن ها را لای قرآن بگذارد . پیر زن گفت قرآن را باز کن . می خواست اسکناس ها را با دست خودش لای قرآن بگذارد اما اول خواست ببیند چه سوره ای آمده . خودش که سواد نداشت از دختر پرسید چه سوره ای آمده و دختر گفت : « یوسف » ! .....

     پیر زن دیگر یک کلمه  هم حرف نزد بغض و اشک راه نفسش را گرفته بود . قلبش داشت از حرکت می ایستاد و فقط گریه می کرد و اشک می ریخت .....