قصه ی غصه
قصه ی غصه
ساعتی بیش تر به لحظه ی تحویل سال نمانده بود . پیر مرد و پیر زن از تنهایی درآمده بودند . دختر کوچک شان آمده بود تا حداقل چند روز تعطیلات عید را در کنارشان باشد . دختر سفره ی هفت سینی چید و چشمش به اسکناس های روی طاقچه افتاد که پیرزن آن ها را برای عیدی دادن کنار گذاشته بود . به پیر زن گفت برای این که اسکناس ها متبرک شوند آن ها را لای قرآن بگذارد . پیر زن گفت قرآن را باز کن . می خواست اسکناس ها را با دست خودش لای قرآن بگذارد اما اول خواست ببیند چه سوره ای آمده . خودش که سواد نداشت از دختر پرسید چه سوره ای آمده و دختر گفت : « یوسف » ! .....
پیر زن دیگر یک کلمه هم حرف نزد بغض و اشک راه نفسش را گرفته بود . قلبش داشت از حرکت می ایستاد و فقط گریه می کرد و اشک می ریخت .....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 17:38 توسط نیما گل سفیدی
|
باورم این است که از دیرباز ، بزرگ ترین گمشده ی آدمی در این دیار و در این روزگار ، آرامش است .