فریاد
فریاد
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
های با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
_ لبِ بامی ، سرِ کوهی ، دلِ صحرایی _
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی دردِ مرا
باید امداد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند ؟
مهدی اخوان ثالث
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
های با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
_ لبِ بامی ، سرِ کوهی ، دلِ صحرایی _
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی دردِ مرا
باید امداد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند ؟
مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 21:30 توسط نیما گل سفیدی
|
باورم این است که از دیرباز ، بزرگ ترین گمشده ی آدمی در این دیار و در این روزگار ، آرامش است .